هر چی که فکر کنی تو این هست




شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 آبان ماه سال 1385

سه شنبه 30 آبان ماه سال 1385
جلب توجه
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.

"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ".

                         ( ------------ --------- ---- )

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد.

 در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

 خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.

 اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

                        این انتخاب  خودمان است که گوش کنیم یا نه!

پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385
تله موش

       تله موش

 

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد .
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند .
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید .
اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند !

نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد .


یکشنبه 21 آبان ماه سال 1385
جوک

۱-ترکه تو مسابقه ژیمناستیک از روی خرک نمیپریده میگفته :احترام به همنوع واجب

است

 

 

۲-

به شوکت میگن:شنیدی فیلم زهره دخترت -دست مردم پخش شده؟میگه اینا همش نقشه

های  اون دختره ی گدا گشنه س - سریالش تموم شده.هنوزم دست از سر ما بر

نمیداره  

 

 

۳-

یه روز ترکه تو خیابون داشته میرفته , یکی بهش میگه آقا چرا پای چشت کبوده ؟
 
ترکه میگه : جان من ؟ درد هم میکنه ؟ 
 
۴-
جبرئیل مامور شد تا برود از حوا بپرسد که چرا از میوه ممنوعه خورده. حوا که نمی
 
توانست جواب دهد جبرئیل را پیش آدم فرستاد.آدم هم که نمی توانست جواب دهد.لحظه
ا
ی مکث کرد چون کسی را ندید پس با صدای بلند
 
گفت :         حمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید !
 
۵-

رفیق غضنفر ازش میپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه کجا بودی؟ 

غضنفر میگه: والله امام رضا طلبید، با بر و بچه‌ها رفتیم شمال!!!


 
 
۶

 یه بار یه ترکه تویه یک عملیات تروریستی با کایت خودشو میزنه به کاخ سفید آمار که

میگیرن میبینن 100 نفر کشته شدن 99 نفر از خنده 1 نفر هم خود ترکه

 

۷- علت سفید شدن موهای بهروز چی بود؟اون موضوع خواهرشو زودتر از همه

فهمیده بود...اصلا به خاطر  همین برگشت..ولی چون 4-3 قسمت دیگه مونده بود فیلم

نرگس تموم شه/مجبور بود گندشو در نیاره

 

 ۸-لره می گوزه بچه هاش شروع می کنن به خندیدن ..... دستشو بالا می کنه می گه : خدایا

این شادی رو هیچ وقت از بچه های من نگیـر....

 

۹-ماه رمضون بوده به ترکه میگن میخوای سحری صدات بزنیم میگه نه همون غلامحسین خوبه...!

۱۰-انوشه انصاری به زمین بازگشت ؛ در همین راستا سازمان ناسا اعلام کرد : از اون بالا کفتر میایه ؛ یک دانه دختر میایه 

حالشو ببرین


یکشنبه 21 آبان ماه سال 1385
ممنون  که نظر می دین

سلام

 

امروز اومدم بنویسم که دیگه خسته شدم از وبلاگ تویسی وقتی  تنهایی و کسی رو غیر خدا نداری 

اما اومدم نظرات رو که حوندم جون گرفتم

 


تقریبا یک سال که وبلاگ شما رو دنبال میکنم ولی بدون نظر
امروز احساس کردم دیگه وقتشه که ازتون بابت این مدت تشکر کنم
ممنون ...
موید باشید.


 

شنبه 20 آبان ماه سال 1385 ساعت 11:00 PM


 

[ web | email ] ساده

سلام آقا مرتضی
بلاگ جالبی داری فقط عکسهاش  همش نمیاد
راستی با تبادل لینک موافقم

شنبه 20 آبان ماه سال 1385 ساعت 8:34 PM


 

[ web | email ]

اقا مثل همیشه کارت درسته.
کرازی پیسی از بلاگ هایی هست که همیشه سر زدن بش آدمو کف بر می کنه .

دمتگرم خسته نباشی‌>:ی<

شنبه 20 آبان ماه سال 1385 ساعت 10:27 AM


 

[ web | email ] هدایی

خیییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییی خندیدم...الان هم بعضییا میگن این دیوونه کیه؟!! آخه الان دانشگام :)
بهم سر بزن  
 
 
 
 
ار همتون ممنونم چشم سرم خلوت تر بشه دوباره کارو درست میکنم
 
فعلان زدم قالب سازی به نگاه بنداز طراحی قالب

شنبه 20 آبان ماه سال 1385
من هیچ مسئولیتی بابت این عکسها ندارم منبع داره

 

 

منبع

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 678927


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

تبلیغات

#FFFFFF
 
LANGUAGE="JavaScript"> var timerID = null; var timerRunning = false; function stopclock () { if(timerRunning) clearTimeout(timerID); timerRunning = false; } function showtime () { var now = new Date(); var hours = now.getHours(); var minutes = now.getMinutes(); var seconds = now.getSeconds() var timeValue = "" + ((hours >12) ? hours -12 :hours) timeValue += ((minutes < 10) ? ":0" : ":") + minutes timeValue += ((seconds < 10) ? ":0" : ":") + seconds timeValue += (hours >= 12) ? " P.M." : " A.M." document.clock.face.value = timeValue; // you could replace the above with this // and have a clock on the status bar: // window.status = timeValue; timerID = setTimeout("showtime()",1000); timerRunning = true; } function startclock () { // Make sure the clock is stopped stopclock(); showtime(); }