هر چی که فکر کنی تو این هست




شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 دی ماه سال 1385
یه پس خوووووووووووب مثل من morteza_0511
یک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیرنمیده


یه پسر خوب کمتر با این جمله مواجه میشود: مشتری گرامی دسترس شما به این سایت مقدور نمی باشد


یه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمیره

یه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نمیکنه بزنه تواتاقش

یک پسر خوب پشت چراغ قرمز با دیدن یه خانم ردیف چشماش مثه چراغهای فولکس نمیزنه بیرون


یه پسر خوب روزی چند بار به سازندگان یاهو مسنجر لعنت میفرسته


یه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متریِ هیچ خانمی نمی نشینه


یه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشینش بوی ادکلن زنونه نمیده


یه پسر خوب هیچ وقت پای تلفن از این کلمات استفاده نمیکنه:"ساعت چند" "کی میای" "کجا" "دیر نکنی یا


یه پسر خوب وقتی میاد خونه قرمزی رژ هیچ جای صورتش نیست


یک پسر خوب زمانی که کسی میخواهد از عرض خیابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نمیکند



یک پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده میبیند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید


یک پسر خوب که ژیان سوار میشود روی بنز همسایه با سوئیچ ماشین نقاشی نمیکشد


یک پسر خوب زمانی که تصادف میکند همانند قبائل زامبی وحشی بازی در نمی آورد



یک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر رو متر نمیکنه


یک پسر خوب به محض دیدن یک دختر خانم متین با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نمیشه


یک پسر خوب دکمه های پیراهنش را از یک متر زیر ناف تا زیر چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم میکند


یک پسر خوب به محض دیدن دختر همسایه رنگش لبوی شده و چشمش را به آسفالت میدزود


یک پسر خوب روزی10 بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسایه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نمیکنه



یک پسر خوب 5 ساعت در حمام آهنگ جواد یساری نخوانده وبرای همسایگان آلودگی صوتی ایجاد نمیکند


یک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در دکوی و برزن عرعر عشق نکرده و آبروی خانوادگی خود را نمیبره


یک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نمیکند


ک پسر خوب به جای اینکه پول خود را در باشگاه بیلیارد و گیم نت و غیره دور بریزد بهتر است یحساب آتیه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگی خود باشد

پنجشنبه 19 مرداد ماه سال 1385
تعرفه گدایی

geda 

 

نظرات داره کم می شه هاااااا


پنجشنبه 15 تیر ماه سال 1385
دانشجو های کشور ها
ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!
 
مصر: درس می خواند و هر از گا هی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره
 
دانشگاهش را می شکند!
 
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و
 
همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس
 
ماجراهای عاشقانه واکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم
 
عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
 
عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر
 
صورت زنده ماندن درس می خواند!
 
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را
 
می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
 
 
 اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل
 
آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می
 
آید! (مرگ بر ا س ر ا ئـ ى ل )
گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا
 
به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!
 
کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد
 
و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای
 
جمهوری امریکا دعا کند!
 
 پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به
 
عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!
 
اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله
 
توتسی را می کشد!
 
 انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان
 
دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم
 
درس می خوانند!
 
 
 
 
رسیدیم به قسمت جالبش
 
ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس
 
اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست
 
دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «
 
خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس
 
از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می
 
گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا
 
 
سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر
 
فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص
 
نشده
 
که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر
 
نمی دهند! ؛(فهمیدین به منم بگین)  او چت می کند! خیابان متر می کند
 
ودر یک کلام عشق و حال می کند!همه کار و همه چیز را میکند جز اینکه
 
درس بخونه نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!از من
 
میشنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریهات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانی

پنجشنبه 8 تیر ماه سال 1385
استغفر ا....

 وایییی    مردم از خنده وقتی این عکس رو دیدم   

 

 

haji  

 

نظر شما چیه ؟


دوشنبه 15 خرداد ماه سال 1385
آدم و حوا
خدا آدم را آفرید و از روح خود در او دمید. سپس به همه فرشتگان فرمان داد که به آدم، این اشرف مخلوقات سجده کنند. همه سجده کردند به غیر از شیطان که تکبر ورزید و سجده نکرد و خدا او را که طغیان و سرکشی کرده بود از درگاه خود راند و آتش جهنم را به او نوید داد، اما شیطان در عوض سالها عبادتی که کرده بود مهلت خواست تا نشان دهد انسان ارزش سجده او و دیگر فرشتگان را ندارد و خداوند بلند مرتبه نیز تا قیامت به او مهلت داد (تا اینجاشو که همه بلد بودیم و اما ادامه داستان)
... خدا آدم را در بهشت جای داد و آدم در آنجا به شادی میزیست، از غذاهای بهشتی میخورد و جست خیز کنان به دنبال پروانه‌ها میدوید و خدا را بابت نعماتی که به او بخشیده بود شکر میکرد. چند صباحی بدین منوال گذشت تا اینکه روزی شیطان به هیبت پیری دانا در آمد و با گرفتن وقت قبلی نزد خدا رفت...
مکان: دفتر خدا... زمان: آخر وقت... خدا به پیرمرد که در اصل همون شیطانه اشاره میکنه بشینه و در حالیکه خسته به نظر میرسه با فریاد میگه: میکی(منظور میکائیله) در دفترو ببند دیگه کسیو راه نده. بفرمایید پدر جان امرتون؟
شیطان: پسرم میدونی تنهایی چقدر سخته؟
خدا (در حالیکه جا خورده): چطور مگه پدر جان؟
شیطان: داشتم از بهشت رد میشدم، آدمو دیدم که کز کرده یه گوشه داره سیاوش قمیشی گوش میده و اشک میریزه، رفتم جلو بهش گفتم چی شده فرزندم، کنکور قبول نشدی؟ این که غصه نداره امسال نشد ساله دیگه، میدونی چی جواب داد؟
خدا (با کنجکاوی): نه،چی گفت؟
- گفت کنکور کیلو چنده حاجی،  درس سیخی چند! درد من یه چیز دیگس. ازش پرسیدم دردت چیه جوون؟ گفت: ول کن بابا حاجی جون گفتن نداره. گفتم:بگو پسرم شاید تونستم مشکلتو حل کنم. گفت: مشکل منو هیچکس نمیتونه حل کنه. گفتم: سرسختی نکن جوون تو مشکلتو بگو من قول میدم هر کاری از دستم بربیاد برات انجام بدم. گفت: بابا نمودی مارو خیلی دوست داری مشکلمو بدونی؟ باشه میگم، آقا جون مردم از تنهایی، مردم از بی کسی، مونسم شده رودخونه‌ها و درختای بهشت، راه میرم با درختا حرف میزنم، بعضی وقتا حس میکنم واقعا اسکل. شدم، نمیدونم چرا خدا یه همدم، یه یار، یه کسی که بتونم باهاش دو کلوم حرف بزنمو ازش جواب بشنوم واسه من نمی آفرینه، یعنی نمیدونه من چقدر تنهام؟ ازش پرسیدم: خوب چرا اینو به خود خدا نمیگی؟ گفت: راستش خدا اینقدر در حق من خوبی کرده، اینقدر به من نعمت بخشیده که من اصلا روم نمیشه برم این حرفا رو بهش بگم. گفتم: می‌خوای من برم باهاش صحبت کنم؟ با ذوق و شوق گفت: یعنی این کارو واسه من میکنی؟ گفتم آره پسرم، چرا که نه. گفت: حاجی جون نوکرتم به مولا، اگه این کارو بکنی که مارو خیلی خجالت میدی. و من بهش قول دادم که این کارو براش بکنم و الانم در خدمت شمام
خدا در حالیکه اشک تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تکون میده و با صدای آروم میگه: وااای وااای وااای، وای بر من، چه جوری تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم؟ این پسره اونجا تک و تنها. سنگم باشه میترکه. بنده خدا یه بارم نیومد پیشم اعتراضی بکنه، شکایتی بکنه، آخه من چه جوری نفهمیدم این بچه داره چه زجری میکشه؟ ممنون پدر جان، مرسی که روشنم کردی
شیطان (در حالیکه ته دلش داره قاه قاه میخنده!): پسرم من وظیفمو انجام دادم، انشالله که تونسته باشم خدمتی در راه خدا بکنم
خدا: شما نمیدونی چه کمک بزرگی کردی پدر جان، من موندم چه جوری جبران کنم این لطف شما رو
شیطان (در حالیکه با تکیه به عصا از جاش بلند میشه): اگه میخوای جبران کنی مشکل این جوونو زودتر حل کن. و به سمت در دفتر میره
خدا: چشم، حتما، حالا کجا؟ بمونین بگم چایی بیارن.
- نه ممنون، جایی کار دارم باید برم
- ای بابا بد شد که
- خدانگهدار پسرم
- به سلامت پدر جان. و بعد خدا پشت میزش نشست و رفت تو فکر....... چند روز بعد خدا کاریو کرد که به گفته خودش بزرگترین اشتباهه زندگیش بود.  وخدا حوا را آفرید و به بهشت فرستاد تا همدمی باشد برای آدم و به آن دو هشدار داد که مواظب باشند هیچگاه سی‌دی غیر مجاز نگاه نکنند و گرنه از بهشت رانده میشوند (اما نگفت سی دی غیر مجاز چیه! اون دو تام چون نمیدونستن چیه! گفتن باشه! (حالا بعضی ها ممکنه بگن شعر نگو، تو قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از میوه ممنوعه نخورن؛ جواب اینه که قرآن زمانی نازل شد که هنوز سی دی بوجود نیومده بود و خدا هم برای این که مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه میوه ممنوعه). و بدین ترتیب خدا به شیطان در راه اجرای نقشه شوم خود کمک بزرگی کرد
مکان: بهشت... زمان:یکی دو ماه بعد... حوا داره لخت مادرزاد لب رودخونه قدم میزنه که ناگهان شیطان رجیم در هیبت جوانی خوش تیپ سر راهش سبز میشه.
شیطان: سلام
حوا با تعجب جواب سلامشو جواب میده
شیطان (با نگاه به رودخونه): چه جایه قشنگی، شما همیشه اینجا میاید؟
حوا (در حالیکه چشش بدجوری شیطانو گرفته و میخواد بهش راه بده با ملایمت): بله، اکثر اوقات.
- چطور من تا حالا شمارو ندیدم؟
- منم شمارو ندیدم
شیطان تخته سنگی رو نشون میده: موافقی بریم اونجا بشیینیم یخورده حرف بزنیم؟ بیشتر با هم اشنا بشیم؟
- چرا اونجا؟
- آخه فضاش رمانتیک تره!
- باشه بریم و شیطان و حوا رفتن روی تخته سنگ نشستن
شیطان: من کاوه هستم، دانشجوی ساله آخر معماری خواجه نصیر. شمام دانشجویید؟
- بله منم مامایی میخونم! شیطان زیر لب: این مارو گول نزنه خوبه
حوا: چیزی گفتی؟ - نه.یعنی گفتم خیلی خوشبختم از آشناییتون.
- منم همینطور. و خلاصه بعد از کلی حرف مفت زدن شیطان شماره موبایلشو میده به حوا و این سر آغازی میشه برای بوجود اومدن یه دوستی عمیق بین حوا و شیطان....حوا روزی چهار پنج بار به شیطان زنگ میزنه و شماره خونشو میده به شیطان و دیگه کم کم با هم صمیمی میشن و روشون به هم باز میشه. تا اینکه یه روز داشتن تلفنی حرف میزدن و میخندیدن که شیطان یه سوالی از حوا میپرسه
میگه:حوا
حوا:جون دلم
در اینجا مکالمه به علت داشتن نکته اخلاقى سانسور مىشه
و اما ادامه ماجرا
احوا:- لوس نکن خودتو بگو دیگه
شیطان - آخه گفتنی نیست باید ببینی
- خوب نشونم بده
- باشه یه سی‌دی برات میارم ببینی
هه...هه...هه
بعد حوا گفت
- غیر مجاز که نیست؟آخه خدا گفته اگه سی دی غیر مجاز نگاه کنم از بهشت رانده میشم
- نه خیالت راحت باشه،مجازه مجازه!!(میره که دیریم دارام
و فردای آن روز شیطان با در دست داشتن یک سی دی به خانه حوا که بی صبرانه منتظر بود رفت، سی دی را در وی سی دی گذاشت و دکمه پلی را زد. در حین تماشای فیلم حوا احساس عجیبی داشت و نمیداست چرا یه جوری میشه و شیطان خوشحال بود چرا که داشت به اهداف شومش میرسید. بعد از اتمام فیلم حوا گفت: آخ جون من میخوام و به سمت شیطان هجوم برد ولی او ناگهان ناپدید شد...حوا که به شدت حالى به حولی شده بود اصلا تعجب نکرد که چرا کاوه بیکباره ناپدید شده و بعد از این که چند بار شماره موبایلشو گرفت و دید خاموشه گفت:کون لقش و شماره آدم را گرفت
آدم: بله؟
حوا (با صدای فوق ....): بهت احتیاج دارم، بیا خونمون
آدم: هان چی شده؟ ولت کرد رفت؟
- ول کن این حرفا رو اصلا حالم خوب نیست
- به من ربطی نداره برو به همون آقا خوشتیپه همون دانشجوئه که من در مقابلش هیچی نیستم بگو
- من معذرت میخوام، تو رو خدا بس کن، بلند شو بیا خونمون، اشتباه کردم.
- حیف که نمیتونم دل کسیو بشکنم. منتظر باش الان میام
و آدم طبق معمول لخت مادرزاد به خونه حوا رفت. هوا در حالیکه یه حوله دورش پیچیده میاد رو کاناپه کنار آدم میشینه.
آدم: این چیه دورت بستی؟ مد جدیده؟
حوا: من تا حالا لخت بودم
- لخت یعنی چی؟
- یعنی این که لباس نداشتم
- لباس چیه دیگه؟
- اه ولش کن، خیلی از دستم ناراحتی؟
آدم: آره از تو انتظار نداشتم
- منو می بخشی؟
آدم : به شرطی که قول بدی دیگه هیچ وقت اینکارو با من نکنی
- باشه قول میدم و بعد حوا به آدم می‌چسبه و میگه: چقدر دوسم داری؟
آدم در حالیکه خودشو جمع و جور میکنه: این جلف بازیا چیه؟ برو اونور پختیم از گرما
حوا: دوستت دارم جیگرم. و خودشو بیشتر میچسبونه به آدم و میگه: بغلم کن
آدم خودشو از زیر دستای حوا میکشه بیرون. بلند میشه وای میسه میگه: چت شده؟این مسخره بازیا چیه در میاری حالمون بهم خورد. و در اینجا حوا به موردی بر میخوره که خیلی به نظرش عجیب میاد توی اون فیلمی که دیده بود وقتی زنهای توی فیلم با مردا اینجوری رفتار میکردن مردا حالی به حالی می‌شدن ، این مورد و برخورد آدم از بدو ورودش به خونه حوا، اونو به فکر فرو برد و فهمید که یه حسی در اون زنها و مردهای توی فیلم وجود داره که در آدم وجود نداره و وقتی بیشتر فکر کرد و تیکه های پازل رو از هنگامی که اون پسر خوشتیپ (شیطان) وارد زندگیش شده بود تا حالا رو کنار هم چید فهممید که فریب خورده و فهمید که اون پسر خوشتیپ کسی نبوده به جز شیطان و اون سی‌دی که دیده یه سی‌دی غیر مجاز بوده و به روشنی دریافت که با این کارش از بهشت رانده خواهد شد، اولش خواست اینو به آدم بگه اما شهوت و هوس مانع شد تا حوا این کارو بکنه و تصمیم گرفت برای رسیدن به خواسته اش که همانا چشیدن طعم لذت جنسی بود آدمو قربانی کنه.: - چه کاری؟
- گفتنی نیست باید ببینی. (اینو گفت و دست آدمو رو گرفت برد پایه تلویزیون نشوند و وی سی دی رو روشن کرد). پایان دقیقه پنجم فیلم همان و .... شدن حوا تا دسته همان. خلاصه این دو به تلافی زمانهای از دست رفته سه روز و سه شب همدیگر را سیر... طوری که آدم بعد ازین مدت مچاله شدو حوا و ارفته. شیطان نیز هم در هنگام تماشای فیلم توسط آدم و حوا و هم در آن سه روز از پشت پنجره با هندی‌کم از آن دو فیلمبرداری کرد تا نزد خدا لوشان دهد
مکان: دفتر خدا. خدا زل زده به تلویزیون و در حالیکه خیلی دوس داره به خودش بقبولونه اون چیزی که داره میبینه واقعیت نداره میگه: این که مدرک نشد، نگا اصلا تابلوئه مونتاژه! الان تکنولوژی کلی پیشرفت کرده ، جمع کن ببر آقا
شیطان: هر جور دوس داری فکر کن، واسه من فقط این مهمه که روی تو رو کم کردم
خدا با عصبانیت: ، گنده تر از تو نتونستن روی منو کم کنن. بلند شو برو گم شو بیرون، دیگم طرفای درگاهه ما پیدات نشه، ناسلامتی ما تو رو راندیم
شیطان در حالیکه با خنده بلند شده و داره میره بیرون: باشه میرم ولی یادت باشه که نشون دادم بشر ارزش سجده کردن نداره
و خدا در حالیکه شیطان از دفتر رفته بیرون با عصبانیت داد میزنه: یه فیلم مونتاژی آورده خیال کرده میتونه منو..... من صد تا مثل تو رو میبرم لب چشمه تشنه بر میگردونم
صدای قه قهه شیطان از دور شنیده میشه و خدا با خودش فکر میکنه حالا نکنه این فیلمه راستی باشه؟ چه خاکی به سرم بریزم اگه واقعا همچین اتفاقی افتاده باشه، پاک آبرومون جلو این بچه میره، باید ته توی این قضیه رو در بیارم. و بعد داد میزنه: جبری(منظور جبرئیله) بپر برو زمین بگو این دو تا جونور بیان عرش کارشون دارم. و جبرئیل به زمین رفتو پیغام خدا را به آدم و حوا داد و آنها گفتند: باشه تو برو ما میایم
مکان: روی یکی از تختای بهشت که از زیرش یه نهر رد شده. آدم: به نظرت خدا چیکارمون داره؟. حوا (در حالیکه میدونه خدا چیکارشون داره): نمی‌دونم والا! حوا یه لحظه پیش خودش فکر میکنه از دست خدا که نمیتونیم دربریم، بالاخره گیرمون میاره، پس بهتره خودمون بریم پیشش و یه نقشه‌ای بریزیم که نفهمه ما سی‌دی غیر مجاز دیدیم. این فکرو میکنه و به آدم میگه: من میدونم خدا چیکارمون داره
آدم: تو که گفتی نمیدونی
- خوب دروغ گفتم
آدم با خنده حوا رو وشکون میگیره و میگه:خیلی بلا شدی تازگیا
حوا با ناز: اوخ نکن دردم اومد
آدم : جیگرتو. خوب حالا چیکارمون داره؟
و حوا در حالیکه به شدت از عکس العمل آدم میترسه با صدای لرزون و من من کردن میگه: می‌خواد از بهشت بندازتمون بیرون آخه اون سی‌دی که نگاه کردیم غیر مجاز بوده
آدم: من حاضرم بندازتمون تو اسفل‌السافلین ولی پیش هم باشیم که هی از صبح تا شب جیگرتو بخورم
- راس میگی؟
- میگم حالا بالاخره تو بهشت باشیم که بهتر از جاهایی دیگس
- بر منکرش لعنت
- پس بیا یه نقشه بکشیم که خدا نفهمه ما سی دی غیر مجاز نگاه کردیم
- موافقم، بکشیم
حوا یخورده فکر میکنه ببین وقتی خواستیم بریم اونجا لباسامونو در میاریم و خودمونو میزنیم به نفهمی انگار که ما اصلا نفهمیدیم تا حالا لخت بودیم و یه جوری رفتار میکنیم که فکر کنه چشمو گوشمون بسته‌ی بستس
- باشه موافقم. فقط مواظب باش سوتی ندیا
- نترس حواسم هست… و فردای آنروز آدم و حوا به سمت عرش حرکت کردند
آدم: ببین من جلو میرم تو پشت سرم حرکت کن که من تحریک نشم
حوا: باشه
و آدم تا دم در عرش بارها به زمین خورد توضیح واضحات: آدمی که موقع راه رفتن پشت سرشو نگا کنه اگه نخوره زمین جایه تعجب داره! زینگ زینگ(صدای زنگ در عرش)… بله …
آدمم وا کن
اِ تویی؟ کونت پارس! بیا تو
آدم و بعد از آن حوا وارد حیاط عرش شدند. آدم جلو جلو به سمت اتاق خدا حرکت میکنه و میره تو اتاق، حوا هنوز وسطای حیاط بود که یهو اضرائیل و اسرافیل کلید میندازن درو حیاط و وا میکنن میان تو و چششون میفته به حوا، دهنشون باز میمونه. اسرافیل: خدایا شکرت بعد چند صد سال عبادت بالاخره حاجتمو برآورده کردی! اضرائیل: کشف حجاب کردن اینجارو؟ جیگرتو بخورم خانومی! کجا بودی تا حالا؟
حوا: خفه شو بی شعور
اضرائیل حوا رو نشون میده و به اسرافیل میگه: نگا پدرسگ چه طاقچه ای داره، گلدون بندازی گیر میکنه
و حوا به سرعت خودشو به اتاق خدا میرسونه و میره تو، کنار آدم می ایسته
مکان: توی اتاق خدا... آدم خطاب به جبرئیل: پس خدا کجاست؟
و خدا در حالیکه داره آب دستشو میچکونه وارد اتاق میشه. (خدا با یه لحنی که انگار داره تمسخر میکنه): به به آدم خان حوا خانوم خوش اومدین
آدم: در خدمتیم
خدا: خواهش میکنم خدمت از ماس. (و بدونه مقدمه میره سر اصل مطلب). یه چیزایی شنیدم
آدم در حالیکه سعی میکنه یه جوری نگاهشو کنترل کنه که به بدن حوا نیفته میگه: چی شنیدی خدا جون؟
خدا: شنیدم سی‌دی غیر مجاز دیدین و ریختین رو هم
حوا: نه خدا جون ما همچین کاری نکردیم، حتما پشت سرمون صفحه گذاشتن
خدا: یعنی تا حالا سی دی غیر مجاز ندیدین؟
آدم و حوا: نه به خدا، کور شیم اگه دیده باشیم
خدا: اوپس! پس تا حالا سی‌دی غیرمجاز ندیدین؟
آدمو حوا که سرشونو انداختن پایین و سرخ شدن: خدایا ببخشید فریب خوردیم، بار آخرمونه
خدا با خشم: حرف نباشه، هوسبازایه سست ایمان! میفرستمتون جایی که عرب نی انداخت.
آدم(مظلومانه): خدایا میخوای مارو بندازی جهنم؟ نه می‌خوام بندازمتون یه جایی که روزی صدبار حسرت جهنمو بخورید.
آدم و حوا یه نگاهی به هم میکنن و میپرسن: یعنی کجا؟
- میفرستمتون زمین
آدم که انگار تازه فهمیده تو چه هچلی افتاده و حوس به کلی از سرش پریده با فریاد میگه: همش تقصیر حوا بود، اون گولم زد من که کاری نداشتم. سی‌دی مال اون بود منم نمیدونستم چیه گفت بیا نگا کنیم، اصلا من داشتم زندگیمو می‌کردم واسه چی اینو (اشاره به حوا) آفریدی؟
حوا (با بغض): خیلی نامردی
خدا(خطاب به آدم): مگه خودت نمیخواستی یه همدم داشته باشی، مگه نمیگفتی خدا چرا به فکر تنهایی من نیست؟
آدم: من به گور بابام خندیدم که همدم خواسته باشم
و در اینجا خدا به فکر فرو میره و می‌فهمه که چه کلاهی سرش رفته و میفهمه که اون پیر دانایی که اومده بود دفترش شیطان بوده که یه مشت دروغ تحویلش داده، اما خودشو از تک و تا نمیندازه و میگه: خوب اصلا تو نخواسته باشی، من که صلاح تو رو بهتر میدونم! خودم صلاح دیدم که یه همدم برات بیافرینم! و به جبرئیل میگه میری اضرائیلو صدا میکنی با هم میاید این دوتا رو اول میبرید عقدشون می‌کنید بعدم میبرید میندازیدشون وسط زمین
جبرئیل میره اضرائیلو صدا میکنه و با هم میان تا دست و پای آدمو حوا رو بگیرن و ببرنشون. و آدم و حوا شروع میکنن به دست و پای خدا افتادن و التماس کردن: خدایا غلط کردیم. تو رو خدا. گه خوردیم. بزار پاتو ببوسم. به خدا نمی‌دونستیم. دفعه اولمونه. جون بچت. دیگه نگا نمی‌کنیم. ولی جبرئیلو اضرائیل با اشاره خدا اونارو از روی دستو پاش میکشن و بلند میکنن
حوا(با گریه): به من دست نزن کثــــافت بیشعــــور
آدم (که گردنشو از لایه دستای اضرائیل به زور در آورده بیرون و از عصبانیت سرخ شده با فریاد): اصلا خوب کردیم دیدیم بازم میبینیم، فقط بلده به کمر به پایین گیر بده! اصلا تو که میخواستی انقدر گیر بدی واسه چی آفریدی؟
خدا (با عصبانیت): زر نزن آدم شده واسه من
- هر غلطی دوس داری بکن.
خدا میره جلو یدونه با پشت دست میخوابونه تو گوش آدم و بعد اضرائیل شروع میکنه گردنه آدمو فشار دادن.
حوا (در حالی که داره زار میزنه و همه صورتش خیسه اشک شده): ولش کـــنید. چیکارش داری. خفش کردی.. آه..ای خدااااا. و جبرئیل موهای حوا رو میکشه
خدا: سوسول کثافت؛ بچه ها یه راست می‌برید می‌ندازیدشون تو ایران که دیگه واسه ما پر رو بازی در نیارن
اضرائیل و جبرئیل در حالیکه دارن آدمو حوا رو روی زمین میکشن میگن: چشم خدا جون.... و بدین ترتیب آدم و حوا از بهشت رانده و به زمین منتقل شدند

شنبه 13 خرداد ماه سال 1385
وقتی سهراب سپهری دانشجو بود

                               

  )از آقای سپهری بابت لرزاندن تن ایشان در گور عذرخواهی می‌نمایم

 

 اهل دانشگاهم روزگارم خوش نیست ژتونی دارم خرده عقلی سر سوزن شوقی اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است گاه گاهی می نویسم تکلیف می سپارم به شما تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانیست دلتان زنده شود چه خیالی چه خیالی میدانم گپ زدن بیهوده است خوب میدانم دانشم بیهوده است استاد از من پرسید چقدر نمره ز من می خواهی من از او پرسیدم دل خوش سیری چند اهل دانشگاهم قبله ام آموزش جانمازم جزوه مشق از پنجره ها میگیرم همه ذرات وجودم متبلور شده است درسهایم را وقتی می خوانم که خروس می کشد خمیازه مرغ و ماهی خواب است خوب یادم هست مدرسه باغ آزادی بود درس بی کرنش می خواندیم نمره بی خواهش می آوردیم تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردیم کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت درس خواندن آنروز مثل یک بازی بود کم کمک دور شدم از آنجا بار خود را بستم عاقبت رفتم در دانشگاه به محیط خشن آموزش و به دانشکده علوم سرایت کردم رفتم از پله کامپیوتر بالا چیزها دیدم در دانشگاه من گدایی دیدم در آخر ترم در به در می گشت یک نمره قبولی می خواست من کسی را دیدم از دیدن یک نمره ده دم دانشگاه پشتک می زد شاعری دیدم هنگام خطابه به خرچنگ می گفت ستاره و اسید نیتریک را جای می می نوشید همه جا پیدا بود همه جا را دیدم بارش اشک از نمره تک جنگ آموزش با دانشجو حذف یک درس به فرماندهی کامپیوتر فتح یک ترم به دست ترمیم قتل یک لبخند در آخر ترم همه را من دیدم من در این دانشگاه در به در و ویرانم من به یک نمره نا قابل ده خشنودم من به لیسانس قناعت دارم من نمی خندم اگر دوست من می افتد من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بکنند و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم خوب می دانم استاد کی کوئیز می گیرد برگه حذف کجاست سایت و رایانه آن مال من است تریا،نقلیه و دانشکده از آن من است ما بدانیم اگر سلف نباشد همگی می میریم و اگر حذف نباشد همگی مشروطیم نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود کار ما نیست شناسایی مسئول غذا کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها کار ما شاید اینست که در مرکز پانچ پی اصلاح خطا ها برویم.

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 678926


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

تبلیغات

#FFFFFF
 
LANGUAGE="JavaScript"> var timerID = null; var timerRunning = false; function stopclock () { if(timerRunning) clearTimeout(timerID); timerRunning = false; } function showtime () { var now = new Date(); var hours = now.getHours(); var minutes = now.getMinutes(); var seconds = now.getSeconds() var timeValue = "" + ((hours >12) ? hours -12 :hours) timeValue += ((minutes < 10) ? ":0" : ":") + minutes timeValue += ((seconds < 10) ? ":0" : ":") + seconds timeValue += (hours >= 12) ? " P.M." : " A.M." document.clock.face.value = timeValue; // you could replace the above with this // and have a clock on the status bar: // window.status = timeValue; timerID = setTimeout("showtime()",1000); timerRunning = true; } function startclock () { // Make sure the clock is stopped stopclock(); showtime(); }